رویایی باش...

کمی خودتان را بردارید،بتکانید!!! 

از تمام این فکرهای بی رنگ... 

از این حرف های تو خالی بی رویا... 

روزگار رقصنده ی دست خودمان است جانم!!! 

بخواهی،برایت تانگو می رقصد... 

نخواهی،تو را رقاصه ی تمام سازها و آوازهای خودش می کند!!! 

دست رویا را بگیر... 

برای یک بار هم که شده،دور شو از شهر نا امیدی!!! 

و باور کن...  

تو با همین چهار حرف... 

"ا م ی د

معجزه خواهی کرد!!! 

می روند؟؟؟ 

فدای سرت... 

می مانند؟؟؟ 

خوش به حال لحظه هایشان که با تو ثبت می شود... 

طوفان شده؟؟؟ 

قشنگ ترین رقص را برای همین امروز بگذار... 

آنقدر زیبا حرکت کن،که هرکه رد شد بگوید: 

"چه طوفان زیبایی!" 

زیبا باش!!! 

و باور کن... 

می شود... 

اگر بخواهی... 

در همین روزهای بی مهری... 

برای خودت... 

برای او... 

برای تمام کسانی که در قلبت جای دارند... 

رویایی ترین باشی... 

PINK FALL ROAD - alley, trees, pink, road, nature

یک فنجان قهوه...

به اندازه ی چند دقیقه،با من نشسته بود...

از خودش گفت...

از قصد آمدنش...

از چرای رفتنش...

ساده بود و صمیمی...

لحنی داشت،به گوش احساس من،بی انتها غریب...

قهوه اش را خورد...

دستم را فشرد و رفت!!!

ماجرای عجیبیست بودن ما آدم ها...

یک نفر برایت چند دقیقه وقت می گذارد...

و به اندازه ی خوردن یک قهوه...

چشمانت را به دنیایی تازه باز می کند!!!

برای یک نفر،عمری وقت می گذاری...

همان کسی که قادر است به اندازه ی یک قهوه...

دنیایی را خراب کند!!!

با تاسف نمی نویسم...

برای بیدار شدن...

برای شروع های تازه...

هرگز دیر نیست!!!

قهوه های تلخ...

آدم های تلخ...

روزهای تلخ...

الزامآ به معنی پایانی تلخ نیست!!!

هنوز هم معتقدم...

برای وارد شدن به دنیای دیگران...

باید به اندازه ی یک فنجان قهوه برایشان وقت گذاشت...

یادته...

خدایا یادته...

دستشو گرفتم و آوردم پیشت...

گفتم:"فقط اینو میخوام!!!"

گفتی:"این کمه...

بهتر از اینو واست کنار گذاشتم!!!"

پاهامو کوبیدم زمین و گفتم:"همینو میخوام!!!"

بعد گفتی:"نمیشه..."

یادته...

مکث کردی...

با یه آه از ته قلبت خیلی آروم گفتی:

"آخه...

قول اینو به یکی دیگه دادم..."

 

کلمات...

"رفتار ها"

با آدم حرف می زنند...

دنبال حرف ها و کلمات...

نرو!!!

مردم چیست؟؟؟

ﻣﺮﺩﻡ چیست؟؟؟

مردم ﺑﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺪﻭ ﺗﻮﻟﺪ ﻫﻤﺮﺍﻫﯿﺖ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﮔﺖ ﻣﺠﺒﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﮐﻨﯽ...
ﺑﺮﺍﯼ مرﺩﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ:
ﭼﯽ ﻣﯿﭙﻮﺷﯽ؟
ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯼ؟
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺘﻪ؟
ﺑﺎﺑﺎﺕ ﭼﯿﮑﺎﺭست؟
ﻧﺎﻫﺎﺭ ﭼﯽ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺣﻤﻮﻡ ﻣﯿﺮﯼ؟
ﭼﺮﺍ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ؟
ﭼﺮﺍ ﺳﺎﮐﺘﯽ؟
ﭼﺮﺍ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟
ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻣﺪﯼ؟
ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﻧﻮﺷﺘﯽ؟ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﯼ؟
ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻧﻄﻮﺭﯼ ﻧﻮﺷﺘﯽ؟ ﻓﺎﺭﻍ ﺷﺪﯼ؟
ﭼﺮﺍ ﭼﺸماﺕ ﻗﺮﻣﺰﻩ؟ ﺣﺸﯿﺶ ﮐﺸﯿﺪﯼ؟
ﭼﺮﺍ ﻻﻏﺮ ﺷﺪﯼ؟ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟
ﭼﺮﺍ ﭼﺎﻕ ﺷﺪﯼ؟ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻬﺖ ﺳﺎﺧﺘﻪ؟
ﻭ...

ﭼﺮﺍﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﺎﺟﻮﺍﺑﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﺭﻩ ﺩﺳﺖ
ﺍﺯ ﺳﺮﺕ بر ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ!!!
ﻣﺮﺩﻡ ﺫﺍﺗﺎ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﺩ...
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ...

ﺟﻠﺴﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﺮﺍﺕ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻩ،

ﺭﻭﺕ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ،

ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺻﺎﺩﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ...

ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻣﯿﺸﯽ!؟!؟!؟
ﻣﺮﺩﻡ ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﺍﯾﻨﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺷﻪ،،،

ﻫﺮﺟﺎ ﺑﺮﯼ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﺒﯿﻨﯿﺶ،ﺣﺘﯽ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ!!!
ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺘﺮﺳﻪ؟؟؟
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺶ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﮐﻨﯽ،ﻣﺤﻠﺶ ﻧﺬﺍﺭﯼ،ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺭﻭ ﻧﺸﻨﻮﯼ ﻭ ﮐﺎﺭﺍﺵ ﺭﻭ ﻧﺒﯿﻨﯽ!!!
ﭘﺲ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﺬﺍﺭ ﺭﻭ ﮔﻮﺷﺖ...

ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺭﻭ ﺑﺒﻨﺪ...

ﻭ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻬﺶ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺵﻋﺒﻮﺭ ﮐﻦ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﻮ...

مثل من...
واسه خودت باش...
خود خودت...

آدم ها...

آدم ها...

فقط آدم هستند...

نه بیشتر! نه کمتر!

اگر کمتر از آن چیزی که هستند نگاهشان کنی...

آن ها را "شکسته ای"!!!

اگر بیشتر از آن حسابشان کنی...

آن ها تو را "می شکنند"!!!

بین این آدم ها...

فقط باید "عاقلانه" زندگی کرد...

نه "عاشقانه"...

روزگار من...

ای دهقان فداکار...

اینقدر به خود نناز!!!

تو در روزگاری بزرگ شدی...

که مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند!!!

ولی من...

در روزگاری نفس می کشم...

که زنی برهنه می شود تا کودکش از گرسنگی نمیرد...

 

 

فقط به این خاطر که...

عاشقانه...

انقد که این چند وقته مطالب عاشقانه خوندم...

همش فک میکنم یکی منو ول کرده رفته...

نرو...

با احتیاط بخوانید...

سطح مطالب به شدت لغزنده است...

بس که نویسنده سطر به سطر بارید و نوشت!!!

امروز یادم آمد که رفته...

و دلم باز شکست...

و چشمم باز گریست...

و نگاهم پی یاری گم شد...

من چه تلخم امروز!!!

کاش باران می بارید!!!

اگر باران ببارد باز می آیم درون کوچه امید...

و فانوس نگاهم را برایت می فروزانم...

و از ترکیب دستانم برایت چتر میسازم...

مبادا قطره ای باران بیازارد نگاه مهربانت را!!!

از تو خواهم پرسید:

که چرا رفتی؟

بی آنکه مرا به خدا بسپاری؟

مرا فراموش کردی یا خدا را؟؟؟

رفتنت ته خط من نبود!

ابتدای بی خطی زندگی ام بود!

همه چیزم در آن لحظه به پایان رسید...

که قدم هایت باز ایستاد...

و "قلبت"...

من بی تو تا ابد بارانیم...

و هیچ بارانی ردپایت را از کوچه های قلبم پاک نمی کند!!!

به من گفتند:

زندگی سفری است در خدا!!!

از خدا به سوی خدا!!!

مرگ معنا ندارد فقط عده ای سبقت می گیرند...

از که سبقت گرفتی؟؟؟

من؟؟؟

ما؟؟؟

بدان همیشه در یاد منی...

آسمان به آسمان!!!

کوچه به کوچه!!!

رویا به رویا!!!

هرکجا که می نگرم با منی اما...

دلم برایت تنگ می شود!!!

دست هایم پینه بسته...

از بس شب خیالت را می بافم...

و روز هم که باورم می شود نیستی...

آنچه بافته ام را می شکافم!!!

هربار که پرنده ای می بینم...

هربار که مردم بی تفاوت از کنارم می گذرند...

و هربار که نفس می کشم...

تو را طلب می کنم!!!

رفتنت پایان من شد...

در غریبانه ترین لحظه های تنهایی خویش...

چشم به راه توام!!!

این نامه را دست خدا خواهم داد که باور بکند...

بی تو من در ترک آینه ها می شکنم!!!

کاش می شد که خدا...

آخر نامه ی من جای تو امضا بکند...

و بگوید به تو برگرد...

و تو نیز...

محض خدا برگردی...

                                                               به یاد داداش کوچولوی مهربونم

                                                             "شاهرخ"

خیلی وقته.....

راننده اسکناس مچاله رو از من گرفت...

 و پرسید:

"یک نفری؟"

مکثی کردم...

بی حوصله گفتم:

"بله.خیلی وقته....."

برایم بگو...

کاش میدانستم نوشته هایت از آن کیست!

کاش دنیایت همان گونه باشد که دنیای من است!

آخر میدانی؟؟؟

من فقط دنیای خودم را دیده ام...

و به دنیای کسی سرک نکشیده ام!

اما خیلی ها به دنیای من سرک کشیده اند!!!

دنیای من فقط ازآن کسیست که مرا به خاطر خودم بخواهد...

با غرورها و رفتار های بچه گانه ام...

درست است!!!

من در دنیای خودم هرگونه که بخواهم ظاهر میشوم...

مغرور و سرکش...

گاهی آرام و گاهی در درونم آشوبی برپاست!!!

این دنیای من است...

میخواهم این گونه باشم!!!

دریا آرامم میکند...

شب کویر را دوست دارم...

عاشقانه نم درختان را لمس میکنم...

بوی نم خاک مرا از خود بی خود میکند...

این دنیای من است با تمام نوشته هایم!!!

دنیای تو چگونه است؟؟؟

برایم بگو....

به قلم خودت....

بلند بخوان...

بلند بخوان...

درشت بنویس...

آویزه ی گوشت کن...

"تقوا"

آن نیست که...

 با یک"تق"  "وا" برود....

 

دل کندن...

دل کندن از ....

اون همه عشقی که به تو داشتم!!!

منو به جایی رسونده که حالا....

تو چشمای یکی دیگه زل بزنم و بگم :

عاشقمی؟؟؟؟؟؟

خب به درک.......

حنجره ها.....

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند!!!!

معنی کور شدن راگره ها میفهمند!!!!

سخت بالابروی....

         ساده بیایی پایین....

قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند!!!!

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن....

                    چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند!!!!

شیراز و شیرازی.......

غم و غصه دیگه بسه...

دل تو باید برقصه...

-دعای شیرازی ها :

خدایا ما حال نداریم به راه راست هدایت شیم........

خودت راه راستو به سوی ما کج کن!!!!!!!!

 ادامه مطلب......
ادامه نوشته

حکم عشق...........

بار آخر من ورق را با دلم بر میزنم!!!!!!!!!!!!!

بار دیگر حکم کن!!!!!!!!!!!!!!

اما نه بی دل ................

بادلت،دل حکم کن!!!!!!!!!!

حکم دل...

هرکه دل دارد بیندازد وسط...

تا که ما دل هایمان را رو کنیم...

دل که روی دل بیفتد،عشق حاکم میشود!

پس به حکم عشق بازی میکنیم.

ادامه مطلب.............

ادامه نوشته

غرور...

ما بدهکاریم به یگدیگر...

به خاطر تمام"دوستت دارم"های ناگفته ای

که پشت دیوار غرورمان بلعیدیم...

 

تا نشان دهیم منطقی هستیم....نگاره: ‏‎I-I E D A Y @‎‏

اعتقاد یا اعتماد!!!!!!!

گم شده ی این نسل اعتماد است نه اعتقاد!!!

اما افسوس.....

که نه بر اعتماد اعتقادیست و....

نه بر اعتقادها اعتمادی........

هواي ناپايدار...

حالم گرفته از اين دنيا...

كه ادم هايش همچون هوايش ناپايدارند!

گاه آنقدرپاك كه باورت نمي شود...

و گاه چنان آلوده كه نفست مي گيرد...