با احتیاط بخوانید...
سطح مطالب به شدت لغزنده است...
بس که نویسنده سطر به سطر بارید و نوشت!!!
امروز یادم آمد که رفته...
و دلم باز شکست...
و چشمم باز گریست...
و نگاهم پی یاری گم شد...
من چه تلخم امروز!!!
کاش باران می بارید!!!
اگر باران ببارد باز می آیم درون کوچه امید...
و فانوس نگاهم را برایت می فروزانم...
و از ترکیب دستانم برایت چتر میسازم...
مبادا قطره ای باران بیازارد نگاه مهربانت را!!!
از تو خواهم پرسید:
که چرا رفتی؟
بی آنکه مرا به خدا بسپاری؟
مرا فراموش کردی یا خدا را؟؟؟
رفتنت ته خط من نبود!
ابتدای بی خطی زندگی ام بود!
همه چیزم در آن لحظه به پایان رسید...
که قدم هایت باز ایستاد...
و "قلبت"...
من بی تو تا ابد بارانیم...
و هیچ بارانی ردپایت را از کوچه های قلبم پاک نمی کند!!!
به من گفتند:
زندگی سفری است در خدا!!!
از خدا به سوی خدا!!!
مرگ معنا ندارد فقط عده ای سبقت می گیرند...
از که سبقت گرفتی؟؟؟
من؟؟؟
ما؟؟؟
بدان همیشه در یاد منی...
آسمان به آسمان!!!
کوچه به کوچه!!!
رویا به رویا!!!
هرکجا که می نگرم با منی اما...
دلم برایت تنگ می شود!!!
دست هایم پینه بسته...
از بس شب خیالت را می بافم...
و روز هم که باورم می شود نیستی...
آنچه بافته ام را می شکافم!!!
هربار که پرنده ای می بینم...
هربار که مردم بی تفاوت از کنارم می گذرند...
و هربار که نفس می کشم...
تو را طلب می کنم!!!
رفتنت پایان من شد...
در غریبانه ترین لحظه های تنهایی خویش...
چشم به راه توام!!!
این نامه را دست خدا خواهم داد که باور بکند...
بی تو من در ترک آینه ها می شکنم!!!
کاش می شد که خدا...
آخر نامه ی من جای تو امضا بکند...
و بگوید به تو برگرد...
و تو نیز...
محض خدا برگردی...
به یاد داداش کوچولوی مهربونم
"شاهرخ"
