برای خودت زندگی کن....

 

 

برای خودت زندگی کن
برایِ خودت شاخه گلی بخر


به دیدن خودت برو


عطر دلخواه ات را بزن

موسیقی مورد علاقه ات را گوش بده.....

به گلدان تاقچه ی اتاقت آبی بده


بزن به خیابان


به آدمها بی منت
لبخندی بزن


بر سر کودکی
دست نوازشی بکش


سرت را رو به آسمان بگیر
و آرام زمزمه کن
خدا  ... دوستت دارم


رویِ جدول کنار خیابان راه برو


دست نابینایی را بگیر همراهی اش کن


برگرد به خانه


دوشی بگیر


برایِ خودت چای دم کن


در آینه نگاه کن و
چشمکی بزن و بگو
سلام رفیق ... ! حال تنهاییت چطور است؟


مبادا خودت را از یاد ببری


فراموش نکن
که تو بهترینی ... بهتــــــرین !

اینگونه خواهی فهمید که زندگی به همین زیبایی پاییز است....

 

اجازه.....

آپلود عکس" />

دلم برای حضور غیاب مدرسه تنگ شده


انگار برای یکی مهم بود که ما باشیم یا نباشیم..

مریض است،دعایش کنیم...



گاهی خسته می شود ..خسته از سرنگ های بی رحم همیشگی ..

خسته از انتظار بر روی تخت ..خسته از تهوع های بی وقت ..

خسته از نگاه دیگران ..خسته از جمله تکراری "خدا شفا بده " ..

خسته از اینکه صدای بازی بچه ها همیشه آنسوی پنجره است ..

گاهی با خود می گوید : کِی تمام می شود ..

خدایا ..هنوز به تو امیدوار است ..و هنوز از این امید خسته نشده ..

به فکــــــــرش بـــــــــاش ..

....


همه دارند به پا بوسی تو می آیند.....

طبق معمول من ،بی سر و پا جامانده ام....

......



یادمان باشد!

هر پس مونده‌ای که‌ من زمین میندازم 

قامت یه‌ نفرو خم میکنه.....

الحمدلله.....



نصیبم شد غمت الحمدلله!!!!

شقایق...

شقایق گفت با خنده نه بیمارم، نه تب دارم
اگر سرخم، چنان آتش حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی 
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود 
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه 
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت 
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود اما طبیبان گفته بودندش                                                 ادامه مطلب...

ادامه نوشته

مادر.........

مادرم همیشه دوستت خواهم داشت....


مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد
... کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :

عقل زن کامل نیست..........


حال همه ی ما خوب است اما.....

سلام ....

حال همه ما خوب است ،

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،
كه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .
با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از كنار زندگی می گذرم
كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم ، حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود .
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی
ببین انعكاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم ؛ خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار . . . هی بخند !
بی پرده بگویمت ، فردا را به فال نیك خواهم گرفت
دارد همین لحضه یك فوج كبوتر سپید ، از فراز كوچه ما می گذرد
باد بوی نامه های كسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ! ؟
نه ری را جان !
نامه ام باید كوتاه باشد ، ساده باشد ، بی حرفی از ابهام و آینه ،
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن!!!!!!!

یتیمان...


بسته راهِ نفسم ، بغضُ و دِلم شعلهِ وَر است


چون یتیمی که به او، فُحشِ پدر داده کسی...

یکم بخندیم...

1.هر آدمی تو زندگیش حداقل یه بار مسواک یکی دیگه رو انداخته کف دسشویی ورش داشته فوتش کرده گذاشته سر جاش …


2.لذتی که در کندن دوتا برگه سفید وسط دفتر درس بود در ۲۰ گرفتن هم نبود …


3.نمی دونم که باباها چه اصراری دارن که اس ام اس دادن رو یاد بگیرن ، هر دفعه هم که میخوای بهشون یاد بدی گوشیو بهت نمیدن و میگن : صبر کن ، خودم بلدم !

تو خونه ما به گونه ای فرهنگ سازی شده که لیوانو برمیداری میری سر یخچال ، یخچالو وا میکنی پارچو درمیاری سر میکشی بعد لیوانو میبری میزاری سر جاش !
متاسفانه فرهنگ سازی نشده …

4.یکی از فانتزیام اینه که توی یه پارک شلوغ شروع کنم به دویدن و همزمان با موبایلم بگم : لعنتیا تا من نگفتم هیچکس شلیک نکنه ، کلی آدم بیگناه اینجا هست !توهم در حد سراب های بیابان های ۱۵۰ درجه آمازون


5.همراه اول اس ام اس زده :

با ارسال ک پیامک بدون متن به ۸۰۴۰ عضو باشگاه هواداران پرسپولیس شوید و با هر برد پرسپولیس صاحب مکالمه و پیامک رایگان شوید …

خوب نمی خوای مکالمه رایگان بدی چرا شرط های تخیلی میذاری ؟؟؟


6.رفیقم پفک بهم تعارف کرد دوتا برداشتم گفت خب دیگه بسه ؛ برگشت دستش خورد به درخت نصفش ریخت تو جوب …
“کلید اسرار”


7.معلم : جامد چیست ؟
دانش آموز : مگه خودتون نمیدونید ؟
معلم : چرا میدونم …

دانش آموز : پس چرا وقت کلاس رو الکی میگیری ؟


8.ﺍﯾﻦ پسرایی ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﻧﺒﻮﺩﻥ چرا ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺼﺒﯿﺸﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﻫﻤﺘﻮﻥ مثل ﻫﻤﯿﻦ ؟


9.فقط یک ایرانی می تونه یک جمله با ۲۰ فعل بسازد :
مثال : داشتم می رفتم برم ، دیدم گرفت نشست ، گفتم بذار بپرسم بیبینم میاد نیمیاد !


10.یادش بخیر یه زمانی دفترامون خط کشی نداشت با خودکار قرمز دو طرفش خط می کشیدیم ؛ همیشه هم این خط کش لامصب کج می شد گند میزد توش !



11.پاسخ منطقی اکثر پدرهای ایرانی درمقابل اجازه گرفتن فرزندانشان برای انجام کاری:

1) اگر قبلا کسی آن کار را انجام نداده باشد:

آخه کی تاحالا همچین غلطی کرده که تو میخوای بکنی؟

2) اگر قبلا کسی آن کار را انجام داده باشد:

حالا هرکی هر غلطی کرد تو هم باید بکنی؟



گریه نکن پدر....

گریه نکن پدر ...... 

همین " نان حلال " که در دست داری ........

می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند ......

این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد .....

که تو داری پدرم .......

دستت را میبوسم که نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم .....


آیا میدانید؟؟؟

ادامه مطلب........

ادامه نوشته

پدر آسماني

                  دختري سه ساله بود كه پدرش آسماني شد

                 دانشگاه كه قبول شد همه گفتندباسهميه قبول شده

                ولي هيچوقت نفهميدند كلاس اول وقتي ميخواستند به او

               يادبدهند كه بنويسدبابا يك هفته در تب سوخت.....................


كلاس درس


معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …

شهرمن اينجانيست

               شهر من اينجانيست................ 

اينجا آدم. كه نه آدمك هايش همه ناجور رنگارنگند...

وجالبتر اينجا هركسي هفتاد رنگ بازي ميكندتا ميزبان سياهي ديگري نباشد...

             شهرمن اينجانيست......................

اينجاهمه قارقار چهلمين كلاغ را دوست ميدارندو آبروچون پنيري دزديده ميشود...

             شهرمن اينجانيست.....................

اينجاسبدهايشان پراست از تخم هاي تهمتي كه غالبا دو زرده اند...

من بدنبال دياري هستم......

                                شهر من اينجا نيست...........................